رهایم کن

تمام شیرینی زندگی این چند وقتم 

خرمالوی سرخی بود گس

فروریخته ام

امشب 

جنون مرامی کشد 

آه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 4:5 توسط فاطمه| |
تمام شیرینی زندگی این چند وقتم 

خرمالوی سرخی بود گس

فروریخته ام

امشب 

جنون مرامی کشد 

آه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 4:3 توسط فاطمه| |
میگویند هرچه سنگ است مال پای لنگ است 

لنگی پا و سنگی راه هیچ گمراهم نکرد از مسیر که 

کم بودنت 

نبودنت 

درمانده ام کرد 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:7 توسط فاطمه| |
طوفان سهمگینی به ویرانه کشید آمالم را وغریبانه خون می گرید دو.چشمم که شیرینی جانم هم اسیر بخت من شد فریاد از این سنگ در گلو مانده پس سهم من چه شد که مژه های جانم هم به خون کشیده میشود معبود من تو که خوب مرا میشناسی و میدانی من روسیاه چه کم طاقتم و چشم دلم به همین روزنه کوچک خوش بود. باشد تو نخاه من راضیم بگذار جان دیگری خون بگرید بگذارهرچه میخاهی همان شود اما بگذار من نیز سوگوار از دست رفته هایم باشم سوگوار نداشته هایم سوگوار پوچی عظیم درونم.... هرچه که باشد من حوا هستم و نحیف

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:54 توسط فاطمه| |
شیرینی جانم را مه غلیظی احاطه کرده

و من

 

سخت میترسم از نباید های

 ذهن بی پا و پرنده ام

 و تو

 

تنها کسی هسی 

که میرهانی از این ترس عظیم

 و من 

بند زمانم بنده ی تو

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:23 توسط فاطمه| |
امشب یکی زد تو برجک خوشیام. 
درست لحظه ای که احساس میکردم خوشبختم 
اه 
چقدر ارزو داشتم 
خدآاااااااااااااااااا

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 2:16 توسط فاطمه| |
فرقی نمی کند 
بگویم و بدانی 
یا 
نگویم وبدانی 
فاصله دورت نمی کند 
در خوبترین جای جهان جای داری 
جایی که دست هیچکس به تو نمی رسد 
.....دلم 

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:28 توسط فاطمه| |
آدمهادنیامون پر شده از آدمها وشلوغی هااز این هیاهوهای سردرگم ازاین زنده گی ها ومرده گی ها اما ی جایی، ی زمانی آدمی و....آشنایی
 آدمی و...حال خوب
 آدمی و ....من تنهای دلم 
آدمی و آرام جانم
نه میشه گذشت نه میشه داشتش 
مث عروسک پشت ویترین که پول برا خریدش نداری و اگه دزدکی بخریش اما واگر داره 
اینجاس که فقط سهم تو میشه 
نگاه
اینجاس که اگه بهش بگی حالت با اون خوبه 
یا بهت میخنده 
یا میگه برو بابا 
یا اصن نگاتم نمیکنه 
یا میگه تو بیستمین نفری که میگی "میخامت"
وتو 
اونجاس که دلت، غرورت، احساس پاکت،همش میشکنه وپودر میشه
اینجاست که میزاریش همون پشت شیشه و نگاهش میکنی و برا خودت ی قدیسه اش میکنی 
ساعت ها میشینی به لحظه ای دیدنش فکر میکنی
نگرانش میشی 
دلتنگش میشی 
براش تب میکنی ولرز 
اینجاس ته دنیا
واسطوره 
آه 
اسطوره من   

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:46 توسط فاطمه| |
دلم یک جفت گوش میخاهد........

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:21 توسط فاطمه| |
این روزها

دوردورمیکنم باخودم

پروخالی میشوم

چیزی درمن کم است

این روزها

گیجم گیج گیج گیج.......

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:44 توسط فاطمه| |


پایگاه صاحب زمان - آتلیه عکاسی - گویا آی تی - تک تمپ - سیادت | نیدیا - گرافیک - وبلاگ