رهایم کن

امشب یکی زد تو برجک خوشیام. 
درست لحظه ای که احساس میکردم خوشبختم 
اه 
چقدر ارزو داشتم 
خدآاااااااااااااااااا

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 2:16 توسط فاطمه| |
فرقی نمی کند 
بگویم و بدانی 
یا 
نگویم وبدانی 
فاصله دورت نمی کند 
در خوبترین جای جهان جای داری 
جایی که دست هیچکس به تو نمی رسد 
.....دلم 

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 17:28 توسط فاطمه| |
آدمهادنیامون پر شده از آدمها وشلوغی هااز این هیاهوهای سردرگم ازاین زنده گی ها ومرده گی ها اما ی جایی، ی زمانی آدمی و....آشنایی
 آدمی و...حال خوب
 آدمی و ....من تنهای دلم 
آدمی و آرام جانم
نه میشه گذشت نه میشه داشتش 
مث عروسک پشت ویترین که پول برا خریدش نداری و اگه دزدکی بخریش اما واگر داره 
اینجاس که فقط سهم تو میشه 
نگاه
اینجاس که اگه بهش بگی حالت با اون خوبه 
یا بهت میخنده 
یا میگه برو بابا 
یا اصن نگاتم نمیکنه 
یا میگه تو بیستمین نفری که میگی "میخامت"
وتو 
اونجاس که دلت، غرورت، احساس پاکت،همش میشکنه وپودر میشه
اینجاست که میزاریش همون پشت شیشه و نگاهش میکنی و برا خودت ی قدیسه اش میکنی 
ساعت ها میشینی به لحظه ای دیدنش فکر میکنی
نگرانش میشی 
دلتنگش میشی 
براش تب میکنی ولرز 
اینجاس ته دنیا
واسطوره 
آه 
اسطوره من   

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 23:46 توسط فاطمه| |
دلم یک جفت گوش میخاهد........

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 23:21 توسط فاطمه| |
این روزها

دوردورمیکنم باخودم

پروخالی میشوم

چیزی درمن کم است

این روزها

گیجم گیج گیج گیج.......

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 22:44 توسط فاطمه| |

این جاهای خالی

که نبودنت را به رخم می کشند

چه می دانند که من

فرهادت شده ام

با تمام زنانگی ام

و چه شبها که خواب شیرینت را نمی بینم ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 20:7 توسط فاطمه| |
من در تولد یک زندگی گمم

در یک وجود مفرح

ولی دوگانه و تنها

این بار صحبت از تمامی من نیست

این جا من تمام به نقصان خویش مشغولم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 23:34 توسط فاطمه| |



طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند .

من با تو تنها نیستم ،هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنهاتر است .

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فیتیله بی طاقت اند .

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم ،و شب از ظلمت خود وحشت می کند .


شاملو


تقدیم به تو که میدانی

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 18:56 توسط فاطمه| |
همیشه از فاصله ها گله می کنیم

  شاید یادمان رفته

    که در مشق های کودکی

       برای فهمیدن کلمات

           کمی فاصله لازم بود

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:53 توسط فاطمه| |
تقصیر دلم نیست

           راه خانه ات

           از حافظه کفش هایم پاک نمی شود

 

 


عجیب دلتنگی دارد هوای این روزها

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 23:39 توسط فاطمه| |


پایگاه صاحب زمان - آتلیه عکاسی - گویا آی تی - تک تمپ - سیادت | نیدیا - گرافیک - وبلاگ